ایران سبز

 

حادثه‌ای تلخ در بطن شهریورماه شکل می‌گیرد. از تمام زاویه‌های شقاوت، بوی تند توطئه و مرگ می‌وزد. ابلیس، بر تلّ اذهان پوسیده و غبار گرفته می‌خندد. بال‌های آتش گرفته می‌وزند، می‌بارند، از ابرهای مشتعل، از شعله‌های نفرت و کینه. همه‌جا پر می‌شود از بوی بال‌های سوخته.
هوا، بوی سوختگی می‌دهد.
هوا تاول می‌زند. هوا در شعله‌های کینه می‌سوزد و بادها، بوی پروازها را خواهند وزید... .
حادثه‌ای شوم، ذهن تاریخ را می‌آشوبد.
نفس ثانیه‌ها بند می‌آید.
در جام جان زمان، شوکران مرگ سرازیر می‌شود. فاجعه متولّد می‌شود.
دستان ابلیس خون‌آلود است.
دو پروانه در آتش عشق می‌سوزند؛ در آتشی که شعله‌ور است از کینه ابلیسیان.
«باهنر» و «رجایی»، اسطوره‌های بی‌نظیر عشق، دو واژه نام‌آشنای تاریخ. یک جفت پروانه عاشق رها شده از پیله تعلقات دنیا، محو جمال دوست، به آسمان قد می‌کشند.
از «رجایی» می‌گویم، همان معلّم ساده و مهربان که اندیشیدن را می‌آموزد. او که شهرت و محبوبیت، ذره‌ای از تواضع و فروتنی‌اش نکاست.
شمعی که در اندیشه عشق به خدا، ذره‌ذره سوخت.
پروانه‌ای که در طواف عاشقانه‌اش گرد روشنایی شعله عشق و معرفت، به عروجی سرخ رسید.
و «باهنر» هنرمند عرصه شهادت بود که «شهادت هنر مردان خداست»!

[ دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 11:14 ] [ روح الامین ]
نویسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب